|
|
|
|
|
يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت ميكردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند. روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه ميبينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را ميكردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.» بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نميتونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟» بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر ميكني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:49 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
الان که این جا پشت سیستم نشستم و مینویسم صادقی داره میخونه
دلمااینقدر نسوزون مگه چی مونده از این دل تو که دوست نداشتی بمونی چرا به اتیشم کشیدی و همه چی حتی صدا هم دست به یکی دادن تا منا یاد خاطرات گذشتم بندازن و اشک را دوباره مهمون چشمام کنن ولی من دیگه نمیخوام این مهمون تازه دیر آشنا را ببینم چون همیشه با بودنش هیچی عوض نشده فقط اون لحظه ها برام همیشگی و جاوید شدن و روی روح و روانم حک شدن ........... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:35 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت 11درمحل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و..... دو دقیقه به ساعت 11مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد .....!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:19 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان گلم این شعر زیبا را از وبلاگ پر احساس راحله خانم بدون اجازه کش رفتم
دیدی دلم شکست ... دیدی که این بلور درخشان عمر من ! بازیچه بود ... دیدی چه بیصدا دل پر آرزوی من از دست کودکی که ندانست قدر آن افتاد بر زمین ! دیدی دلم شکست ....
در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم میکند
آبی آسمان را که می بینم ومیدانم که نیست
و خدا را که نمی بینم و میدانم که هست
گفتم یه چیزی بیارم که فقط مخصوص تو باشه و فقط مال تو باشه. هرچی گشتم چیزی جز قلبم و پیدا نکردم تا برات بیارم قلبم با تمام وجود مال تو
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:6 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط 2چيز وجود دارد كه نگرانش باشي :اينكه سالم هستي يا مريض شده اي. اگر سالم هستي ،ديگر چيزي نمانده كه نگرانش باشي.اما اگر مريض هستي فقط 2چيز وجود دارد كه نگرانش باشي:اينكه بالاخره خوب مي شوي يا مي ميري.اگر خوب شدي كه ديگر چيزي براي نگراني باقي نمانده.اما اگر بميري، 2چيز وجود دارد كه نگرانش باشي:اينكه به بهشت بروي يا به جهنم.اگر به بهشت مي روي چيزي براي نگراني وجود ندارد،ولي اگر به جهنم بروي انقدرمشغول احوال پرسي با دوستان قديمي خواهي بود كه وقتي براي نگراني نداري. ! پس چرا نگراني |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 16:50 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
و این از انشای یه بینواااااااا
کامپيوتر چيز بسيار خوبي ميباشد و براي ما خيلي لازم داريم. پدرم به من قول داده که براي هر نمره بالاي 12 در کارنامهام يک تکه از آن را بخرد. پدرم در کامپيوتر خيلي ميفهمد و حتي توانسته يک بار به اينترنت وارد شود! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي شاس ميباشد و روزي 2 بارموس من را با جارو و بيل ميزند، حتي تازگيها در خانه ما تله موش هم کار گذاشته است به همين خاطر انگشت شصت هر دو پاي پدرم قطع شده ميباشد. پدرم شبها به کافي شاپ ميرود و چت ميکند! مادر و پدر، هميشه در حال چک و لقد ميباشند و مادرم به پدرم ميگويد: تو مگه خودت خواهر مادر نداري که ميروي با دخترهاي خارجکي چت ميکني؟ پدر من تازگيها در اورکات ميباشد و من ميدانم که اورکات خيلي بيناموس ميباشد و شنيدهام که خيلي دختر دارد و خيلي بدحجاب ميباشند. پدرم چند روزيست که موس مرا قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من ميباشد. خواهرم خيلي وقت است شوهرش را كرده و الان هم بچه دارند. من گاهي به خانه آنها ميروم و از آنجا کانکت ميکنم و با آيدي دخترانه با پدرم چت ميکنم و لاو ميترکانم. پدرم خيلي دروغ ميگويد و در کامپيوتر ميگويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده و ديده در جوب دروازه دولاب است. او ميگويد: آب زده ما رو آورده پايين. کامپيوتر بسيار مفيد است و من آن را خيلي دوست دارم.اين بود انشاي من! ![]() ![]() ![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 16:49 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ا دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! ا مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... ! ا اینا نوشتم میخوای بخون میخوای نخون
نظر هم اگه ندادی خیالی نیست
اصلا حوصله ندارم میخوای بزنی؟
نمیتونی
ها ها ها
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 12:0 توسط گلی
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است . كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد . اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق آميخته است
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:57 توسط گلی
|
|
||